دختر شرق . الف
Wednesday, 30 October 2013، 09:35 PM
نمی خواستم نفس بکشم. پدر! پدر! با وجود گرما، سردم بود، خیلی سرد و نمی توانستم جلوی لرزشم را بگیرم. چیزی وجود نداشت که من و مادرم بتوانیم برای دلداری به هم بگوییم. ساعت ها سپری می شدند در حالی که ما در استراحتگاه ساده پلیس در کنار یکدیگر کز کرده بودیم. سحرگاه آماده بودیم تا جسد پدرم را تا گورستان خانوادگی آباء و اجدادمان همراهی کنیم.
"من در عده (iddat) هستم و نمی توانم غریبه ها را ملاقات کنم. تو با او صحبت کنم" این حرفها را مادرم وقتی که زندانبان وارد شد، با بی حوصلگی گفت. او داشت دوره چهار ماه و ده روز کناره گیری یک بیوه از غریبه ها را شروع می کرد.
من به داخل اتاق جلویی که کفی سیمانی و کاملا ترک خورده داشت و اتاق نشیمن ما محسوب می شد، رفتم. بوی کیک و گندیدگی می داد.
به زندانبان جزء که با نگرانی در مقابل من ایستاده بود، گفتم: "ما آماده ایم که با نخست وزیر برویم." او گفت: "آنها قبلا او را برای تدفین برده اند."
احساس می کردم که او مرا کتک زده است. با تلخی پرسیدم: "بدون خانواده اش؟ حتی جنایتکاران در رژیم نظامی هم می دانند که وظیفه مذهبی ماست که جسد او را تشییع کنیم، برای او دعا بخوانیم و صورت او را قبل از تدفین ببینیم. ما از رییس زندان درخواست کردیم..."
او حرف مرا قطع کرد: "آنها او را برده اند."
"من در عده (iddat) هستم و نمی توانم غریبه ها را ملاقات کنم. تو با او صحبت کنم" این حرفها را مادرم وقتی که زندانبان وارد شد، با بی حوصلگی گفت. او داشت دوره چهار ماه و ده روز کناره گیری یک بیوه از غریبه ها را شروع می کرد.
من به داخل اتاق جلویی که کفی سیمانی و کاملا ترک خورده داشت و اتاق نشیمن ما محسوب می شد، رفتم. بوی کیک و گندیدگی می داد.
به زندانبان جزء که با نگرانی در مقابل من ایستاده بود، گفتم: "ما آماده ایم که با نخست وزیر برویم." او گفت: "آنها قبلا او را برای تدفین برده اند."
احساس می کردم که او مرا کتک زده است. با تلخی پرسیدم: "بدون خانواده اش؟ حتی جنایتکاران در رژیم نظامی هم می دانند که وظیفه مذهبی ماست که جسد او را تشییع کنیم، برای او دعا بخوانیم و صورت او را قبل از تدفین ببینیم. ما از رییس زندان درخواست کردیم..."
او حرف مرا قطع کرد: "آنها او را برده اند."
- 13/10/30